خرید بک لینک
ما هم یک روز یک خانوادهی گرم کامل بودیم. دست تقدیر اینطور نوشت که حالا هرکدام یک گوشهی دنیا باشیم. هرچقدر این جملهی قبل را میخوانم میبینم چنان که باید هولناک نیست. ما هم یک روز یک خانوادهی گرم کامل بودیم، من یک شبه خانوادهام و صمیمیترین دوستهایم را توی سیل یا زلزله از دست ندادم، اما به تدریج و ناخواسته از هم جدا افتادیم. به تدریج یا ناگهان، آنقدرها هم فرقی نمیکند؛ وقتی سوگواری من چند

برچسب: هیچستان, نویسنده: مهدی یوسفی تاريخ: جمعه 14 مهر 1396 ساعت: 3:05

از چند نفری که میتوانستند کمک کنند هریک به بهانهای نبود و من پای دیگ بزرگ حلوا تنها شده بودم. روضه مال من بود و حلوا مال من، ناراحت نبودم و شکایتی هم نداشتم. صلوات میفرستادم و کنار گاز عرق میریختم و سوزش دستم را که موقع هم زدن خورده بود به لبهی دیگ با پماد آرام میکردم. پاهام رمق نداشت و بیصبرانه منتظر بودم. منتظر آن لحظهای که آردها تیره و طلایی شود و عطر حلوا جای بوی آرد خام را بگیرد. همان لح

برچسب: نویسنده: مهدی یوسفی تاريخ: جمعه 14 مهر 1396 ساعت: 3:05

صفحه بندی